تبليغاتX
ســــخن سوختـــــه

همه چــی خوبــه در حد تیـــم ملی اسپانیـــا ، کاملا جدی می گم

صحبت کردن با یکی از دوستام ، غیر مستقیم چیزایی رو بهم یاد آوری کرد ، که عالی و فوق العاده بودن و نتیجش این بود که امروز فوق العاده طی شد :)

امروز جشنواره سازه های ماکارونی تو دانشکده فنی بود که جولوی دانشکده ماست، واااای مهندسا کل محوطه که هیچ ، شیمی رو هم با محوطه ی خاصش گذاشته بودن رو سرشون ، صداشون تا دانشکده ی ما می رسیـــد :دی ولی چه انرژی ای از خودشون تخلیه کردن ، فک کنم شب صدای همه شون گرفته باشه :دی

سمینار یک هفته ای بین المللی هم که تو دانشکده ما برگزار شده بود ، امروز اختتامیش بود .

کلا روز خوبی بود

فصل امتحانات شده و هر وقت قلم برمیدارم بنویسم ، قلم فقط واکنش می نویسه


+ نوشته شده در 91/02/27ساعت 17 توسط *مینا* |


از اشک های غصه دار بیزارم

وقتی چشمه احساس می جوشد و مثل یک فواره نور ،در طلوع صبح ، می پراکند " دوستت دارم " ها را و به رخ می کشد خاطرات خوب با تو بودن ها را گویی انگار خاطره نیست و همه اش تو و خاطرخواهیست

وقتی چشمانم تمنای حضور تو را دارد و اشـــکـــ جای نبودن هایت را پر می کند ...

من از اشک های غصه دار بیزارم

مرگِ احساس را باور کن .




+ نوشته شده در 91/02/22ساعت 10 توسط *مینا* |

وقتی متوجه ته مانده هایی از انرژی، درون خودم شدم،تصمیم گرفتم همین مقدار کم رو شعله ورش کنم و نذارم خاموش بشه ، فکر کردن به اصل و ماهیت موفقیت یه راه خیلی خوب بود که تمرکزم رو از کتابی که جلوم بود به سمت خودش جلب کرد .

همیشه موفقیت انجام دادن صحیح و به موقع کارها نیست! گاهی انجام ندادن بعضی کارها هم یک موفقیت بزرگی هست که شاید نشه براش میزان تعیین کرد.اون روز که استادم تو زندگیم موشکافی می کرد با خودم فکر می کردم انتخاب درست هم یک موفقیت به حساب میآد .بعضی دو راهی ها هستن که انتخابت شاید تورو پیش بقیه بالا و پایین نکنه اما در درون خودت در اوج قله موفقیت ایستاده باشی.

موفقیت کشف یه راه جدید ،اختراع یک ابزار ، شاگرد اول شدن نیست ! اینا نتیجه یِ یک نوع برتری از خلاقیت به علاوه ی تلاش هستن ، تنها نتیجه هستن !

به نظر من زمانی موفقیت رو در دستان خودت به سمت اوج بلند کردی که حس رضایت در عمق وجودت موج می زنه :)


پ.ن: صبح ساعت8 آزمایشگاه ، ظهر ساعت 2 امتحان ، عصر ساعت 5 عروسی ، به همشونم رسیدم ، چه رسیدنی



+ نوشته شده در 91/02/16ساعت 23 توسط *مینا* |

در طول عمرم تا به اینک، از همان ابتدای نفس هایم، با "او" خوش بــودم . او در من طوری عجین بود گویی سالها قبل از بودنِ من، آموزشش دادنم . نگاهم ، لبخندم ، حتی قدم هایم او را در من _ از نگاه دیگری هویدا می کرد و این را بارها و بارها بر من متذکر شده بودند.

اگر بخواهم عمق حادثه را به تصویر کشم، این که    "من با او معنا می شدم"

من بدون او هیچ بودم ، سست بودم ، نه از آن هیچ های شعار گونه در نوشته های آبکی عاشقانه ! از آن هیچ های پـــوچ .

      می دانی "او" کــه بود ؟

                                      غرورم

و اما تو ...

مراقب غرورم باش  

همین .

                             

+ نوشته شده در 91/02/07ساعت 13 توسط *مینا* |


هر کسی از ظن خود شد یار من     ***    از درون من نجست اسرار من

!

+ نوشته شده در 91/02/04ساعت 2 توسط *مینا* |